تبليغاتX
سایه های سپید


سایه های سپید

با تو از اسم همه میشه گذشت

بی تو در همهمه ها میشه شکست

بی تو اشک ابرا رو میشه شنید

بی تو حتی

         دنیا رو میشه ندید(سایه)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:13 توسط سایه | |

دلم میخواست که دل تنها نمونه

تو اوج بیکسیش بی یار نمونه

ولی قسمت نشد

دل تیره تر شد

دلم طاقت نداشت طفلی هدر شد

نخواستم بیشتر از این غم ببینه

تو رو هی بیشتر و بیشتر ببینه

دلم از بغض و هق هق از غم و آه

یا اشک بی امون بعضی شب ها

از اندوه جدایی

یا موندن تو دو راهی

از این افکار پوچ و بچه گونه

از این اشک ریختن های بی بهونه

از این بازی موش و گربه بازیت

ملول و خسته و سرد و سیاه شد

باهاش خوب تا نکردی اون فدا شد(سایه)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:28 توسط سایه | |

لالالالا بخواب دنیا همینه

واسه هر کی یه جور قصه می چینه

یکی مثل من از دنیا رمیده

یکی مثل تو از وبلاگ بریده

یکی شیدا و عاشق مثل مجنون

یکی دیوونه ی رفتن از این بوم

لالالالا بخواب دنیا همینه

بخوابی یا نخوابی بازم اینه

لالالالا میاد روزی که فرداش

نباشی و نباشه خواب و رویات

پس ای آبی تر از آبی ی دریا

بخواب آسوده تا بنویسه دنیا(سایه)

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:37 توسط سایه | |

خداوندا

مرا ده قدرتی تا که ز پا ننشینم از سختی این دنیا

و او را نیز

بکن جادو

که برگیرد دل و دین و نگاه از من(سایه)

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:43 توسط سایه | |

ندا آمد چرا اینگونه بیتابی

بدو گفتم از آن رو که جهان از پایه میلرزد

و قلب کوچکم را در هراسی گنگ از تشویش میریزد

بگفتا اندر این غوغای بی پروا تو تنها قطره ای از آب بارانی

مشو دلسرد و نا امید

تو تنهایی

ولی تنها ترین تنها نمی مانی

بگفت و قلب من را اندکی آسوده تر کرد

ولی

ذهن مرا در فکر این گرداب تنهایان غلتانید   (سایه)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:9 توسط سایه | |

باورم نمی شه همین چند ساعت پیش داشتم به یکی امید می دادم و حالا خودم داغونم

باورم نمی شه که آدم اینقدر تحمل داشته باشه

نمی فهمم وقتی زندگی سراسر غم و رنج چه لزومی داره بمونی و خفت اسم آدم بودن و به دوش بکشی

چرا ادما هر چی بزرگتر می شن عقل و فهم و درکشون کمتر می شه

زندگی وزنده موندن چه مفهومی داره وقتی همش دورویی و دروغ و عذابه

چرا همدیگه رو تحمل می کنیم وقتی به این راحتی همدیگه رو ازار میدیم 

اگه کسی از شماها جواب این سوالا رو میدونه لطفا بهم بگه

خدایا خسته شدم

تازه داشتم بلند میشدم

دیگه نمیدونم باید مشکلات خودمو حل کنم یا مشکل اونا رو

اصلا چه لزومی داره بخوام مشکلی رو حل کنم که معلوم نیست تا ۱دقیقه ی دیگه بدترش سرم نیاد

هدفم از نوشتن این آپ فقط عذر خواهی از دوست جدیدم بود که بیخود داشتم به نوشتن دوباره ترغیبش میکردم

دیگه سعی میکنم سایه ی ناخونده ی هیچ آسمونی نشم(سایه).

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:27 توسط سایه | |

همیشه یه راهی هست موضوع اینه که هنوز اینقدر اعتماد به نفس نداری که

بتونی خودتو باور کنی و قبول داشته باشی شاید نا امید بشم و گاهی اوقات

کم بیارم ولی بازم بلند می شم و بالاخره یه راهی براش پیدا می کنم(سایه)

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:10 توسط سایه | |

فقط دلم میخواد چشامو ببندم و دیگه هیچ وقت بیدار نشم

التماست می کنم

اشتباه از من بود ولی خواهش میکنم خودت یه جوری تمومش کن 

خدایا کاری کن همه چیز تموم شه(سایه ی تنها)

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:48 توسط سایه | |

گاهی اوقات فکر می کنم آدم باید یه بار دیگه از نو شروع کنه و به خودش و سرنوشتش اجازه بده یه چیزایی رو تجربه کنن که تا حالا نقشی تو زندگیش نداشتن خیلی ها می تونن با تو و خواسته هات مخالفت کنن خواسته یا نا خواسته سدی برای راه در پیش روت بشن ولی یه چیزی همیشه یادت باشه سایه خانوم:اونا همه ی واقعیت و نمی دونن واقعیت اون چیزیه که تو میخوای و اون چیزی که تو میخوای.....!(سایه)

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:19 توسط سایه | |

آه ای مطلع صبح

 کاش می شد که دل خسته من زندگی را ز نو آغاز کند

چشم دیگر به جهان باز کند

دل نگنجد به برم

سینه تنگ است

دریغا قفس است

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:20 توسط سایه | |

از در کلبه ما دوش ندانسته گذشت

        لیک دانسته نپرسیدکه ویرانه کیست

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:25 توسط سایه | |

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوری ات را بر سردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دورویی ها , فراموش کردن ها و گسستن ها

و من در این هم همه, چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نا رفیقی خود رفتند

من هنور با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آن جا قنودن خواهم

من در پیچودن راه چه عاجزانه مانده ام

من در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 16:49 توسط سایه | |

): آدم ها خیلی نمیتونن از هم دور بشن بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن و برش دارن سعی نکن از من دور بشی ... دلت اینجاست !!
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 16:42 توسط سایه | |

نباشی تو دنیا میخوام نباشه این روزگار روزگارش سیاه شه

دلم واسه کی جز خودت فدا شه نباشی  تو دنیا میخوام نباشه

عشق تو ابروی من داشتنت آرزوی من

اسم قشنگت با یه بغض همیشه تو گلوی من

جز تو کسی و ندارم سر روی شونش بذارم

خودت میدونی نازنین که من چقدر دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 20:31 توسط سایه | |

گاهی وقتا باید به اونی که دلتو شکونده و حالاداره تیکه های قلب شکستتو زیر پاهاش له می کنه یه فرصت دوباره بدی خیلی سخته ولی شدنیه اما موضوع اینه که یه قلب شکسته رو می شه دوباره به هم چسبوند ولی دیگه هیچ وقت عین روز اولش نمی شه(سایه).

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:16 توسط سایه | |

من و تنهایی این شهر بزرگ

من و این همهمه ی مبهم گنگ

من و تاریکی مطلق در پرتو نور

من و این میل عبور

من و تنهایی و بغض

 من

غم

و

دیگر هیچ.(سایه)

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:50 توسط سایه | |

کاش نبودیم

یا کاش انقدر تنها نبودیم

کاش هر وقت می خواستیم می مردیم

کاش کم نمی آوردیم

یا اگه دیگه نمی تونستیم خیلی آروم می مردیم(سایه)

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:34 توسط سایه | |

گاهی وقتا آدما یه اشتباهی می کنند که تا آخر عمر گریبانگیرشون میشه

و واسه جبرانش مجبورند به اون اشتباهات ادامه بدن تا جایی که دیگه ممکنه راه برگشتی باقی نمونه

خدایا

      تو مخمصه افتادم

                         نگام نمی کنی؟؟؟(سایه)

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:17 توسط سایه | |

عشق یعنی پاک بودن در فساد

            عشق یعنی آب بودن در دمای انجماد

در حقیقت عشق یعنی سادگی

                       در کمال

             برتری

                        افتادگی!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:30 توسط سایه | |

کاش می شد تو روزگارت

تو بهار موندگارت

میون این همه یارت

                        من

باشم دار و ندارت...

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:4 توسط سایه | |


Design By : Night Skin