وقتی روزگاری نه چندان دور همون احساساتو به یکی دیگه نثار میکرد و همون حرفای دلنشین و تو گوشش میخوند...؟
روزگار درد و رنج است پروردگارا ...
خاطراتمو مرور میکنم...تو موهاشو نوازش میکنی
اشکام سرازیر شدن ...تو لباشو میبوسی
من ذره ذره آب میشم ...تنت تو وجود اون حل میشه...
چقدر دور از تصورم شده
و خیانت...
چه ساده در باور تو گنجید وقتی حتی خیال آن در ذهن من گناه بود
اینجا انسانیت زیر خروارها خاک دفن شده
چشمها راست راست دروغ میگویند
دوستت دارم شروع یک سناریوی تکراریست
حتی عاشقی دیگر حرفی برای گفتن ندارد...
غرق شدن کلک فرسوده ات
آن دم که ساحل را در تیررس چشمانت داری
از همون فنجون شعرت که کسی رو جا نمیداد
از عقاید غریبت که برام تازگی داشتن
ولی در کنار اسمت هر کدوم یه حرفی داشتن
یادمه ارزو کردم همه چیز برام عوض شه
فکرشم من نمیکردم که شروعش با تو باشه
پا گذاشتی توی دنیام تو با شعرای شبونه
با صدای آشنایی که میگفت منو میدونه
همیشه شنیده بودم:عشق با نگاه اول
اما اینجوریشو حتی توی خوابم نمیدیدم
همه چیزاین علاقه واسه من پر از سواله
داره هی گذشته ها رو جلوی چشام میاره
کاشکی این خوابای شیرین آخرش نشه یه کابوس
نری تو از تو شبام و نشی با خاطره هام دوست
نمیخوام بشی یه سایه تو شبای سرد و تارم
من میخوام بیای بمونی تا همیشه در کنارم...
بین دو دل...
سرگردان!!!
ترس از پایان
شیرینی اکنونم را گرفته
حتی نجوای فلبم را نمیشنوم
او هم دیگر سکوت کرده ...
که میبازم به او قلبم
ندانی این فقط خطی ست در انبوه کتاب من
ندانی عطر و بوی او پریشان میکند قلبم
و با خود میبرد هر دم
خیالش این دل و جانم
تو گفتی که:مرا ای گل نمیبینی و آن خواهی؟!!!
ندانستی
که عشق او
گلت را کرده پژمرده...
و تو
تنها نبض تند رگبار های نیمه شبم بودی در گذر آن شب بلند
در حضورت مکث میکند
داغی گونه هایم
زیر سنگینی نگاهت عریان میشود
چشمانم
تاب نمی اورد خیرگی نگاه بیتاب ات را
و این شرم
مرا سر به زیر میکند لحظه ی دیدار تو
تا که در خود بازیابم آرزوهای تو را
آنچه را میخواستی در من ببینی از ازل
وانچه میخواهی بگیری از دل من بی خبر
من سرا پا گوش و تو فرمان من
لحظه ای تنها ببر من را
ببر
در قلبت رخنه کرد
و سپیدی را از یاد بردی
نگذار روحت نیز این نیستی را باور کند
گذشته
تنها
گردیست بر دفتر کهنه ی خاطراتت
میترسم دیده شوم ...
یا حتی
به گوش برسد تنهایی ام...
تا مرا به کعبه ی آمال بری
تو
دور میشدی
و من
همچنان میان خودخواهی آدمیت ام بودم
با چشمانی خیره به دستانت
ولی ...
گویی پاهایم هنوز در زمین درگیر است
خدا را شکر
هنوز دستانت را دارم
زمانه فاحشه ای بی حیاست
هیچ گاه با زشتی لفظش کنار نمی آمدم تا مرداد
آخر مرداد بود آری
عشق من را کشت در قلب مادرم
شاید برای چند لحظه
طعم تلخش را به جانم ریخت
با سردی
و
قطره
قطره
....
تو ماندی و فنجان قهوه ای نیمه خورده
در غبار خاطرم ....
صدای رعد و برق را
در تاریکی تنهایی هایم زمزمه میکند
صدایش
مرا آزار میدهد
چیزی
سینه ام را میفشارد
آنگاه
تنها به پایان می اندیشم و آرامش
که همیشه دست نیافتنی به نظر میرسد
چرا همه ی الاغ ها چشمانی غمگین دارند ....
شاید بدبختی حیوانات دوپا را رنج میبرند!؟
دین خود بر گردن ما را چه میداند
که هر چه
ذره ذره میستاند باز هم سیری ندارد
لحظه لحظه خشم را بر چهره اش
میتوان احساس کرد
ای خدا دیگر بس است
این زندگی دیگر سراپایش غم است
عشق...
آه ای خدایا
آن نیز دیگر مبهم است
آرامش شبانه ام را در خود فرو برده است
و تنها آثار زندگی
چند لحظه ای سرشار از یاد تو بودن است
نمیدانم چرا فراموشم میشه
این پیله ی تنهایی که پیچیده
هزاران بار بر گردن من
تنها مرهمی بر روح سرگردانم است
ونه هیچ چیز دیگر
میگذرم
از ورای سایه های دراز و لاغری که نحیفی انسان را در این شهر گناه در ذهنم تداعی میکند
سایه ها کش می آیند انگار و رهایم نمیکنند
چیزی یادم می آید گویی
اما محو
چشم به راه جادویی
که مرا در آسمان پرواز دهد
از تاریکی
ترس
رنج
گریه های هر شب
کابوس های نیمه شب
از خودِ من
تا توِ تو
که تو هر لحظه در اندیشه ی من میجوشی
و برایم سخت است
هضم این حرف تو که میگویی :من ز رگهای تنت به تو نزدیکترم!
قصه ی گریه ی ابرا همیشه یه قصه بوده
که مث سردی پاییز قدماشو دوست ندارم
حتی نبض نفساشو دیگه طاقت نمیارم
یخی زمستونا رو
واسه خاطر سپیدیش
واسه پوشوندن زشتی
واسه تنهایی مردی که تو خلوتش اسیره
واسه اون سوز عجیبی که منو به خود میاره
یه جورایی میپرستم
آه
که گاه
چه سخت از بلندای این تخت
به زیر میآییم
چنان که در باورمان نمیگنجد
که چگونه روزگاری چنین سهل به عرش برده شدیم
ای که در هر سخن و فکر و نگاه
با من و پیش من و در پی افکار منی
به من بی خبر کافر بیمایه کمی
عشق و ایمان ربوبی را ده
آنچنان
تا که بدانم
که فقط تو پر پرواز وجودم هستی
تا هوایت همه در هر دم من
به خلوص خنده ی یک کودک
واضح و گویا باشد
خالی از رنگ ریا
پر ز پرهای سپید پریا
آنچنان
تا ز همه عمق وجود غیر تو کتمان کند این عقل من
تا فقط از قلب من این
جا بماند:
عشق بر جانان من