تبليغاتX
سایه های سپید

سایه های سپید

تو را در مه چونان حوري

جدا از سرزمين ماه

جدا از خاكي دنيا

بري از هر سياهي

                 فرض ميكردم

     عبث بود اين خيال خام

تو هم دردي

تو هم آهي

تو هم تنهاي تنهايي

تو هم همچون كبوتر هاي بي بالي

تو چون آهو رميده در دل تاريك زنداني

        گهي آبي

گهي چون من

نمي گويي

نمي خندي

        پريشاني...

(سایه ی تنها)

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت20:26توسط سایه | |

كي ميگه دنيا سياهه

كي ميگه فردا تباهه

كي ميگه خوبي ديگه نيست

                      بين قلبا هيچ پلي نيست

چي؟؟!

رو زمين پر از غروره!!!

همه راه هاش بي عبوره!!!

نه عزيز:

    همش دروغه!

شهر من شهر ريا نيست!

سر كوچه هاش گدا نيست!

پشت هر چراغ قرمز

     واسه يه قرون و دو زار

            بچه اي چشم انتظار نيست!!!(سايه)

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت23:54توسط سایه | |

تو مرا میخوانی

من که در همهمه ی گنگ خزان زنجیرم

و به پروانه ی از پیله برون آمده ای می مانی

که مرا

در حسرت پرواز فرو خواهد برد(سایه)

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت21:34توسط سایه | |


دفتر چه خاطرات خدا

 شنبه : امروز در بارگاه مشغول محاسبات فیزیکی برای نصب و راه اندازی سیاره های جدید بودیم …دستور داده ایم آتش زیر گالیله را زیاد کنند تا مردک اینگونه برای ما زحمت درست نکند! مردم سرشان به کار خودشان گرم بود و یک خورشید بود و یک ماه و مقداری ستاره که چسبانده بودیم طاق آسمان ! حالا همه فضول شده اند و هر روز به یک جای کار ما سرک می کشند! چشم درست کرده اند پدرسوخته ها که ته و توی عالم را وارسی کنند! هر سوراخی می بینند این چشمشان را فرو می کنند تویش ببینند چه خبر است!دستور داده ایم در آزمایشگاه بارگاه در مورد تغییرات نسل های اخیر بندگان تحقیق کنند! چند قرنی است خیلی فضول شده اند!

 یکشنبه:از صندوق قرض الحسنه بهشت تماس گرفته اند و لیست مفسدان اقتصادی را که وام گرفته و پس نداده اند اعلام کرده اند! یکی نوح است که وام برای کشتی سازی گرفته بوده و ورشکست شده ، دیگران هم ابراهیم و اسماعیل و نوادگان و نتیجه گانشان هستند که همگی سند خانه خودمان کعبه را گرویی گذاشته اند و نمی شود اقدامی کرد ، یک وام هم متعلق به محمد است که بچه کوچیکشان مهدی پول را ورداشته و در رفته است!امروز قدری کسالت داشتیم …عزرائیل را فرستاده ایم زمین مقداری شیطنت کند تا بلکه حالمان معقول شود.تعداد متنابهی از بندگان را آورده است که فرستاده ایم قسمت محاسبات …کارهای این عزرائیل هم دارد تکراری می شود! خسته شدیم از سیل و زلزله و اینها! هنوز کسالتمان برطرف نشده است!

دوشنبه: از جهنم خبر رسیده است که سوخت تمام شده است و آتشی در کار نیست ! مغضوبین به جای عذاب و آتش از شدت سرما روی ویبره هستند! ملک سوخت را احضار کردیم . نوسان قیمت جهانی نفت و تصمیمات اوپک را بهانه کرده است ! دستور فرمودیم از ذخیره سوخت بارگاه علی الحساب یک حواله صادر کنند تا اهالی جهنم دچار ذات الریه نشوند و خرج اضافی پشت دستمان بگذارند!

سه شنبه : به میکاییل چی دستور دادیم در مورد این مردک احمدی نژاد و دار و دسته اش گزارش مبسوطی تهیه کند. مثل اینکه اطلاعاتی در مورد بنده دودره بازمان مهدی دارد! آخرین بار کل باغ های بهشت را بین تعدادی از دوزخیان قولنامه نموده و فراری شده بود! خبر رسیده بود که به علم شعبده وارد شده و اصول غیب شدن از انظار را آموخته اما در اصول ظهور به مشکل برخورد کرده است!

چهارشنبه:از اداره بازرگانی بهشت تماس گرفته اند در مناطق بالانشین بهشت مومنین بر روی رودخانه شیر و عسل سدسازی کرده اند و در املاک خود دریاچه مصنوعی ساخته اند! و شیر و عسل را در مناطق پایینی سهمیه بندی کرده و به صورت یارانه ای به فروش می رسانند! و سود قابل توجهی به جیب می زنند! محتمل است ریش نداشته ملک های سازمان شیر و عسل را چرب کرده باشند! امان از دست مومنین!

پنجشنبه : وضعیت اقتصادی دربار کمی آشفته شده ،ملک اقتصاد را احضار کرده ایم ..بحران اقتصادی آمریکا را بهانه کرده است! دستور داده ایم یک فروند کارت سوخت نامحدود از سهمیه الهی خودمان برای آتش کریستف کلمب صادر کنند! هر چه آتش است از گور همین پدرسوخته در می آید!

جمعه: چند روزی است فکر می کنم نانت نبود ، آبت نبود؟! ملک و حوری ات دم دست نبود؟! خلقت این آدمیزادت چه بود دیگر؟! از روز خلقت این موجود دوپا و فضول آسایش نداشته ایم .... هر کاری برایشان می کنیم یک چیزی هم طلبکار می شوند! همیشه دنبال واسطه و پارتی هستند! جالب اینجاست که واسطه ها اعتبارشان از ما بالاتر رفته (این مطلب رو برادرم برام ایمیل کرده بودم دیدم جالب گفتم براتون بذارمش)




+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت21:11توسط سایه | |

با تو از اسم همه میشه گذشت

بی تو در همهمه ها میشه شکست

بی تو اشک ابرا رو میشه شنید

بی تو حتی

         دنیا رو میشه ندید(سایه)

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت9:13توسط سایه | |

دلم میخواست که دل تنها نمونه

تو اوج بیکسیش بی یار نمونه

ولی قسمت نشد

دل تیره تر شد

دلم طاقت نداشت طفلی هدر شد

نخواستم بیشتر از این غم ببینه

تو رو هی بیشتر و بیشتر ببینه

دلم از بغض و هق هق از غم و آه

یا اشک بی امون بعضی شب ها

از اندوه جدایی

یا موندن تو دو راهی

از این افکار پوچ و بچه گونه

از این اشک ریختن های بی بهونه

از این بازی موش و گربه بازیت

ملول و خسته و سرد و سیاه شد

باهاش خوب تا نکردی اون فدا شد(سایه)

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت22:28توسط سایه | |

لالالالا بخواب دنیا همینه

واسه هر کی یه جور قصه می چینه

یکی مثل من از دنیا رمیده

یکی مثل تو از وبلاگ بریده

یکی شیدا و عاشق مثل مجنون

یکی دیوونه ی رفتن از این بوم

لالالالا بخواب دنیا همینه

بخوابی یا نخوابی بازم اینه

لالالالا میاد روزی که فرداش

نباشی و نباشه خواب و رویات

پس ای آبی تر از آبی ی دریا

بخواب آسوده تا بنویسه دنیا(سایه)

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت1:37توسط سایه | |

خداوندا

مرا ده قدرتی تا که ز پا ننشینم از سختی این دنیا

و او را نیز

بکن جادو

که برگیرد دل و دین و نگاه از من(سایه)

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت0:43توسط سایه | |

ندا آمد چرا اینگونه بیتابی

بدو گفتم از آن رو که جهان از پایه میلرزد

و قلب کوچکم را در هراسی گنگ از تشویش میریزد

بگفتا اندر این غوغای بی پروا تو تنها قطره ای از آب بارانی

مشو دلسرد و نا امید

تو تنهایی

ولی تنها ترین تنها نمی مانی

بگفت و قلب من را اندکی آسوده تر کرد

ولی

ذهن مرا در فکر این گرداب تنهایان غلتانید   (سایه)

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت15:9توسط سایه | |

باورم نمی شه همین چند ساعت پیش داشتم به یکی امید می دادم و حالا خودم داغونم

باورم نمی شه که آدم اینقدر تحمل داشته باشه

نمی فهمم وقتی زندگی سراسر غم و رنج چه لزومی داره بمونی و خفت اسم آدم بودن و به دوش بکشی

چرا ادما هر چی بزرگتر می شن عقل و فهم و درکشون کمتر می شه

زندگی وزنده موندن چه مفهومی داره وقتی همش دورویی و دروغ و عذابه

چرا همدیگه رو تحمل می کنیم وقتی به این راحتی همدیگه رو ازار میدیم 

اگه کسی از شماها جواب این سوالا رو میدونه لطفا بهم بگه

خدایا خسته شدم

تازه داشتم بلند میشدم

دیگه نمیدونم باید مشکلات خودمو حل کنم یا مشکل اونا رو

اصلا چه لزومی داره بخوام مشکلی رو حل کنم که معلوم نیست تا ۱دقیقه ی دیگه بدترش سرم نیاد

هدفم از نوشتن این آپ فقط عذر خواهی از دوست جدیدم بود که بیخود داشتم به نوشتن دوباره ترغیبش میکردم

دیگه سعی میکنم سایه ی ناخونده ی هیچ آسمونی نشم(سایه).

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت14:27توسط سایه | |

همیشه یه راهی هست موضوع اینه که هنوز اینقدر اعتماد به نفس نداری که

بتونی خودتو باور کنی و قبول داشته باشی شاید نا امید بشم و گاهی اوقات

کم بیارم ولی بازم بلند می شم و بالاخره یه راهی براش پیدا می کنم(سایه)

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت23:10توسط سایه | |

فقط دلم میخواد چشامو ببندم و دیگه هیچ وقت بیدار نشم

التماست می کنم

اشتباه از من بود ولی خواهش میکنم خودت یه جوری تمومش کن 

خدایا کاری کن همه چیز تموم شه(سایه ی تنها)

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت22:48توسط سایه | |

گاهی اوقات فکر می کنم آدم باید یه بار دیگه از نو شروع کنه و به خودش و سرنوشتش اجازه بده یه چیزایی رو تجربه کنن که تا حالا نقشی تو زندگیش نداشتن خیلی ها می تونن با تو و خواسته هات مخالفت کنن خواسته یا نا خواسته سدی برای راه در پیش روت بشن ولی یه چیزی همیشه یادت باشه سایه خانوم:اونا همه ی واقعیت و نمی دونن واقعیت اون چیزیه که تو میخوای و اون چیزی که تو میخوای.....!(سایه)

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت0:19توسط سایه | |

آه ای مطلع صبح

 کاش می شد که دل خسته من زندگی را ز نو آغاز کند

چشم دیگر به جهان باز کند

دل نگنجد به برم

سینه تنگ است

دریغا قفس است

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت23:20توسط سایه | |

از در کلبه ما دوش ندانسته گذشت

        لیک دانسته نپرسیدکه ویرانه کیست

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت20:25توسط سایه | |

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوری ات را بر سردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دورویی ها , فراموش کردن ها و گسستن ها

و من در این هم همه, چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نا رفیقی خود رفتند

من هنور با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آن جا قنودن خواهم

من در پیچودن راه چه عاجزانه مانده ام

من در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت16:49توسط سایه | |

): آدم ها خیلی نمیتونن از هم دور بشن بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن و برش دارن سعی نکن از من دور بشی ... دلت اینجاست !!

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت16:42توسط سایه | |

نباشی تو دنیا میخوام نباشه این روزگار روزگارش سیاه شه

دلم واسه کی جز خودت فدا شه نباشی  تو دنیا میخوام نباشه

عشق تو ابروی من داشتنت آرزوی من

اسم قشنگت با یه بغض همیشه تو گلوی من

جز تو کسی و ندارم سر روی شونش بذارم

خودت میدونی نازنین که من چقدر دوست دارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت20:31توسط سایه | |

گاهی وقتا باید به اونی که دلتو شکونده و حالاداره تیکه های قلب شکستتو زیر پاهاش له می کنه یه فرصت دوباره بدی خیلی سخته ولی شدنیه اما موضوع اینه که یه قلب شکسته رو می شه دوباره به هم چسبوند ولی دیگه هیچ وقت عین روز اولش نمی شه(سایه).

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت20:16توسط سایه | |

من و تنهایی این شهر بزرگ

من و این همهمه ی مبهم گنگ

من و تاریکی مطلق در پرتو نور

من و این میل عبور

من و تنهایی و بغض

 من

غم

و

دیگر هیچ.(سایه)

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت8:50توسط سایه | |